تبليغاتX
بنجامین و بامداد
 
ادبی
 

به باور يك شاعر:« از ديدي كلي مي‌شود چنين تصور كرد كه شعر فارسي بيش از هر چيز معطوف به عمل خودانگيخته‌گي واژگاني در ساخت‌هاي تمايز يافته‌ زباني مي‌باشد‌. »

مجيد روانجو در اين باره به خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان توضيح داد:« عمل خودانگيخته‌گي و تشخص‌آفريني واژه‌هاي شعري در خود و با خود، توليد نوعي رفتار موسيقيايي مي‌كنند كه علاوه بر اين كه خود از علل حركت‌آفريني در معنا و صورت‌هاي خيالي ـ زباني شعر محسوب مي‌گردد در هر چه پر دامنه كردن توسعات زباني و درهم آميختن دو يا چند حس متمايز و نيز انتقال ادراكات شعري به كار مي‌آيد. »

وي با بيان اين‌كه كنش زيبايي شناسيك و زباني رفتار موسيقايي شعر هم دروني، هم بيروني، هم شنيداري و هم احساسي است، گفت:« دامنه‌ اين رفتار در زيست كلمات و معماري نحو زبان شعر گاه منجر به ايجاد تناسب‌هاي آوايي ـ لفظي نظام‌مندي مي‌گردد كه در ساختار شعري به شكل‌هاي وزن و قافيه و رديف و ديگر توافق‌هاي صوتي نمود مي‌يابند و گاه منتهي مي‌شود به ترغيب و انگيزش و نيز پراكنش برخي احساس‌ها، عواطف و دريافت‌هاي روحي كه هم ناشناخته‌اند و هم قانون‌ناپذير. از طرف ديگر، با آن كه هنر موسيقي در اساس از كيفيتي تجريدي برخوردار است، مي‌شود چنين تصور كرد كه در اثر تلفيق و هم‌آميزي پراكنش معنايي - آوايي با كلام ( شعر - متن) مي‌توان به تركيب هنري تازه‌اي دست يافت با مراتب و آگاهي‌هاي بالاتري از لحاظ انتقال مفهوم و بسط ادراك هنري. ضمن آن كه تحقيقات به عمل آمده درزمينه‌هاي موسيقي باستاني و زبان‌شناسي گواه اين مدعا است كه يكي از سرچشمه‌هاي نخستين موسيقي، آواها و اصوات و بعدها زبان انساني بوده است و ديگر اين كه تاريخ موسيقي ملل مختلف بر اين فرضيه صحه مي‌گذارد كه موسيقي آوازي همواره مقدم بر موسيقي سازي بوده است. »

روانجو در همين زمينه افزود:« بر مبناي چنين حدسي تلفيق حسي، مفهومي و نيز زباني موسيقي و كلام از طرفي دامنه‌ تنهايي و تجريد موسيقي را به تجريد جاري انساني پيوند مي‌دهد و از سوي ديگر مي‌تواند حالت و كيفيت پلي فونيك واژه‌هاي كلام را عريان‌تر و كاربردي‌تر بنماياند و به القاي مفهوم واژه‌ها و حس واژه‌ها و القاي فضاهاي مفهومي و حسي واژه‌ها بينجامد؛ به طوري كه مفهوم و شكل زباني كلمات در اصوات موسيقيايي مستهلك گردند و نيز تركيب و تمپو و كمپزسيون اصوات در گستره‌ بياني كلمات محو شدند. »

اين شاعر با اشاره به اين كه از نمونه‌هاي موفق چنين راه‌آوردي مي‌توان به اغلب قطعه‌هاي آوازي يوهان سباستين باخ و برخي آثار مذهبي موسيقي اروپا اشاره كرد، اظهار كرد:« آن چه به تقابل و ارتباط هستي شناسانه‌ شعر و موسيقي در ايران مربوط مي‌گردد بحث ديروز و امروز نيست. دنباله و دامنه‌ اين گفتار دست كم به تاريخ 100 سال اخير و روي‌دادها، بالندگي‌ها و فترت‌هاي موسيقي شعر در عرصه‌ فرهنگي جامعه ايران برمي‌گردد كه متاسفانه بدون در نظر گرفتن ضرورت‌ها و اهميتي كه در نفس اين مبحث براي كليت فضاي فرهنگي معاصر احساس مي‌شود خواسته يا ناخواسته به فراموشي سپرده مي‌شود و از دامن زدن به تقابل‌ها و برابري‌هاي موسيقي و شعر و چه بايد كردهاي اين دو ژانر هنري در هم‌زيستي با يكديگر به شدت اجتناب ورزيده مي‌شود؛ گو اين كه سال‌ها پيش مرحوم احمد شاملو پرسش‌ها و دشواري‌هايي را در مورد موسيقي سنتي ايران و رديف‌هاي آوازي و قابليت‌هاي فيزيكي سازهاي ايراني و سرنوشت شعر فارسي در قلم‌رو موسيقي ايران مطرح ساخت كه با كژتابي‌ها و خاطرنژندي هنرمندان موسيقي رو به رو گرديد. هر چند لحن و منزلت بياني مرحوم شاملو مي‌توانست فاضلانه‌تر از آن باشد كه از او و حيثيت ادبي‌اش انتظار مي‌رفت؛ بن‌مايه و كنه آن چه شاملو گفت و اميد آن بود كه به مبحثي فراگير و در خور گفت و گو بدل گردد آغاز مباركي بود براي طرح اساسي، تاريخي و هستي‌شناسانه‌ هم‌راهي شعر و موسيقي و احيانا جست و جو و چاره‌انديشي‌هاي علمي، هنري و كاربردي چنين مساله‌ي تا هنوز تازه و سزاوار دقت نظرهاي نقادانه، به گمان من ـ البته بسيار كلي و مختصر ـ آبش‌خور آسيب شناسي تقابل و همراهي شعر و موسيقي معاصر ايران را مي‌توان در شكل، جنس و دامنه‌ روايت‌هاي اين دو ژانر هنري دنبال كرد. »

او تصريح كرد:« هم‌نوايي شعر و موسيقي و تكميل صوري و مفهومي يكي توسط ديگري وقتي يا وقت‌هايي امكان‌پذير است كه اين دو هم روايت باشند. تا قبل از انقلاب نيمايي در شعر، شعر فارسي داراي روي‌كردها، ظرفيت‌ها و تناسب‌هاي ساختاري موجه و مشهودي براي تحليل‌رفتن و ذوب شدن در موسيقي رديفي ايران داشت به گونه‌اي كه شعر فارسي (صرف نظر از مراكز آموزشي) از طريق موسيقي با مخاطبان خود ايجاد ارتباط مي‌كرد كه البته طي چنين ارتباط و ديالكتيك نه چندان كنش‌مندي، همه جا موسيقي بر شعر تسلط مي‌يافت؛ هر چند در شعر فارسي پيش از نيما چنان كه در ابتدا اشاره شد موقعيت‌ها و پنانسيل‌هاي موسيقيايي به طوري آشكار ديده و شنيده مي‌شود. »

روانجو باور دارد:« نيما جهان‌نگري و سمت و سوي ديد شعري را دگرگون ساخت اما در موسيقي ايران تا به امروز ما شاهد چنين تحولات بنيادي و همه سويه‌اي نبوده‌ام. موسيقي سنتي ايران از دير باز تا به امروز محصول قوانين و قاعده‌هاي آموزشي ويژه‌اي است كه طي آن فراگيرنده مراحل و مقصد‌هاي آموزشي خاص را طي مي‌كند تا به درجه‌ي استادي مي‌رسد. گذراندن چنين طريق و مطيع چنين سلوكي از فراگيرنده شخصيتي مبادي آداب موسيقي مي‌سازد و اين روال با اندكي تفاوت شبيه روال و روندي است كه شاعر دوره‌ گذشته بايد طي مي‌كرد تا به مقام و منزلت شاعري دست مي‌يافت. مي‌بينيد كه اختلاف و تفاوت روايي شعر و موسيقي چه گونه و به چه علت پديد مي‌آيد و دامنه‌دار مي‌گردد!؟ موسيقي امروز ايران، بي‌قراري‌هاي زباني؛ تب و تاب‌هاي تخيلي و مفهوم‌هاي متكثر شعر معاصر را نمي‌پذيرد زيرا براي هضم و انتقال چنين فضاهايي نمي‌شود از حجم صوتي و ساختمان فيزيكي سازهاي موجود استفاده كرد. »

وي تاكيد كرد:« هم نيما، هم شاملو و هم جريان‌هاي سالم شعري معاصر‌هيچ يك وزن ذاتي شعر و اثرات زيبايي شناسيك آن را در ساختار زباني و عاطفي شعر از نظر دور نداشته‌اند اما ‌آن چه قابل كتمان نيست اين است كه شكل ساختاري و نحوه‌ به اجرا درآمدن وزن در طول دوره‌ تكاملي شعر معاصر دست‌خوش تغييرات جدي و همه جانبه‌اي گرديده است و شايد به جا نياوردن و به رسميت نشناختن چنين تغييري از سوي موسيقي‌دانان كشور از جمله زمينه‌هايي مورد تاكيد است كه سبب جدايي روايت شعر و موسيقي از هم شده است. ممكن است اين يكي از دليل‌هاي موثق و قابل بحث باشد اما همه‌ آن چيزي نيست كه سبب‌ساز تفرقات اين دو ژانر هنري معاصر شده است. »

  نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 10:49  توسط مجید روانجو  | 

به باور مجيد روانجو ” استبداد گرايي در ادبيات “ در نوع خود با توجه به اوضاع و احوال ادبيات در زندگي اجتماعي معاصر ما، هم جسورانه و تفكربرانگيز و هم از برخي جنبه‌ها مهم و قابل بازگويي است.

اين داستان‌نويس در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان توضيح داد:« اول آن كه ما (طيف توليدكنندگان ادبيات و طيف مخاطبان) را به احتمال بالنسبه قوي رودرروي بعضي پرسش‌هاي بنيادين با زمينه‌هاي فلسفي ـ رواني قرار مي‌دهد كه حوصله و جست‌وجو در ماهيت و واقعيت آن‌ها براي‌مان اجتناب‌ناپذير است. »

وي افزود:« دوم آن‌كه طرح چنين مقوله‌اي به گونه‌اي ديالكتيكي و نه چندان سيستماتيك درجه و موقعيت معاصر بودن ما و ادبيات ما را مشخص مي‌كند و سوم آن‌كه به دنبال دامن زدن و تشديد مباحثي از اين دست بسترها و عرصه‌هايي پديد مي‌آيند كه خود چالش‌گاه‌هاي ابدي متن و مخاطب به شكل‌هايي پيدا و قابل توسعه خواهند بود. »

اين نويسنده با طرح پرسش‌هايي از قبيل ادبيات چيست؟ اهداف و عمل‌كردهاي ادبيات كدام‌اند؟ چرا و چه‌گونه بايد ادبيات را بخوانيم؟ گفت:« ادبيات، چه در ساختارها و ساز و كارهايي كه به ” ‌ادبي شدن “ آن مي‌انجامد، چه در ابداع و به كارگيري بخش‌هاي قابل توجهي از شگردهاي نوشتاري‌اش و چه در نگره‌ها و آموزه‌هاي آميخته و نهفته‌ آن داراي رفتاري شورآفرين و اساسا تراژيك است. توليدكنندگان ادبيات (پيشن و معاصر) بيش از هر كسي واقف‌اند به اين كه حاصل كارشان ضمن آن كه نتيجه و مرهون استفاده خاصي از واژه‌ها و نشانه‌ها است، انگيزاننده و اشاعه دهنده‌ حالت‌هايي ا‌ست مشتمل بر ” از خود به در شدن “ و ” از اين جهان به جهان دگر شدن “. »

روانجو تاكيد كرد:« بنابراين ادبيات عرصه‌اي است با روي‌كردهايي آكنده از خوف و خطر و متصل با پديده‌ها و روي‌دادهاي پر از حدت و شدت و تب و تاب‌هاي هنجارگريزانه‌ي زبان و آفريننده چنين عرصه و امكاني، صرف نظر از هدف يا درجه كاربري و تاثيرپراكني اثرش، برخوردار از قدرت و منزلتي است كه از ديرباز به گونه‌اي سمبوليك او و جايگاه‌اش را از بقيه جدا مي‌سازد. ديدگاه‌هاي متكي به نگرش‌ها متولوژيكي و بينش‌هاي مذهبي نيز براي كلمه و عمل نوشتن تقدسي مافوق حيطه ادراكات انساني قايل‌اند و بارها در فرامين و گفتارهاي آسماني خود آن را گوش زد كرده‌اند. چنين است كه نوشتن و ادبيات رايج در نوشتار علاوه بر آن كه قدرتي است معطوف به اراده آفرينش‌گر آن و نيز خوانش‌هاي متعدد مخاطبان داراي قداستي معنايي هم است. »

او يادآور شد:« ادبيات هم به مفهوم سنتي و هم به تعبير مدرن آن كنشي ا‌ست به شدت آگاه‌مند و آگاهي‌پذير و زماني مي‌تواند به رشد زايدالوصف خود ميان طيف‌هاي هم‌گون و ناهم‌گون مخاطبان ادامه دهد و زماني مي‌تواند هم‌چنان ادبيات باقي بماند كه انگيزه و عمل سوادآموزي ميان مردم فراگير شود. از طرف ديگر، يادمان باشد كه يكي از مهم‌ترين زمينه‌هاي ظهور دمكراسي در جوامع بشري اشاعه فرهنگ سوادآموزي و مبارزه بنيادي و طولاني مدت با بي‌سوادي و ناآگاهي است. ضمن اين كه ادبيات در كنه خود هم‌زاد جدايي‌ناپذير نحله‌ها و تفكرات فلسفي بوجودآورنده فرهنگ دمكراسي ميان انسان‌ها است. طرز تلقي‌هاي استبدادمآبانه يا به تعبيري ” استبداد گرايي در ادبيات “ و تبعات نه چندان خشنودكننده آن نتيجه مستقيم يا غيرمستقيم دليل يا دليل‌ها‌يي ا‌ست. »

روانجو يكي از دلايل ” استبداد گرايي در ادبيات “ را وجود نظم، نثر، شعر، روايت، كتابت، وعظ، شرح و تاريخ‌نگاري، جهان بي‌پاياني از انبوه استدراجات، استدراكات، ‌استرجاعات، استرحامات، استشراقات و استشعارات در ادبيات كلاسيك دانست كه به شكل‌ها و ساخت‌هاي متنوعي الزامات و اختيارات دنيوي و اخروي انسان ( مخاطب) را موجوديت مي‌بخشند و گفت:« آثار كلاسيك ما با وجود آن كه از قامت و رخسار و شكل و شمايل‌هاي اغلب ادبي و غبطه‌برانگيز و بعضا جهان‌شمول برخوردارند به مفهوم امروزي ادبيات آثار صرفا ادبي نيستند. البته در اين ميان آثار بهت‌انگيزي چون غزليات حافظ، مثنوي مولوي، ديوان شمس و شاهنامه فردوسي و... از جمله استثناهايي هستند كه بحث در اصل و حواشي آن‌ها وقت ديگر و مطلب جداگانه‌اي مي‌طلبد. »

وي اضافه كرد:« نتيجه آن كه نويسنده، ناظم، شاعر، كاتب يا اديبي كه در گذشته مي‌نوشت و رونق ادبيات را روزافزون مي‌كرد خود را خردمند و آموزگاري بي‌چون و چرا و همه‌چيز‌دان و صاحب ما في‌الضمير مخاطب مي‌دانست؛ پند مي‌داد، مي‌ترساند، راهنمايي مي‌كرد، ‌آداب مي‌آموزاند، ‌برحذر داشت و... طبيعي است كه عمل چنين مولف يا منصفي در خود و با خود اولين نطفه‌هاي برتري‌خواهي و استبداد‌پيشه‌گي را مي‌پروراند و رشد مي‌داد زيرا به مخاطب امكان خوانش‌هاي چند طرفه و چند بعدي را نمي‌داد. شك او و چالش‌هاي فكري‌اش با متن را باور نداشت و متن نوشتاري مستقل از مولف پذيرفتني نبود. »

اين شاعر با تاكيد بر اين نكته كه اساس دموكراسي بر پذيرش ديگري ا‌ست، تصريح كرد:« من ادبي يعني آزادي عمل و اختيار مخاطب در خوانش و تفسير به راي و به چالش كشاندن متن. در متون كلاسيك حوزه عمل و امكانات حتي بالقوي مخاطب به دشواري معين و قابل‌تشخيص است. حافظ در ديوان خود پنج بار از ضمير منفصل و قابل ارجاع ” تو “ و بيش از 115 بار از لفظ ” يار “ و موجوديت‌ عيني او استفاده مي‌كند، اما در شرح و بيان و توصيف رودررو يا غيابي آن‌ها هر چه مي‌گويد يا حتي تخيل مي‌كند به هيچ وجه خالي از اتصاف‌ها، بازگشت‌ها و مشروطيت‌هاي معطوف به خود نيست. به طور كلي، جوهره چنين نگره‌اي چنين است؛ ” تو “ باشي ، ” ‌ديگري “ باشد، ” يار “ باشد به شرط آن كه من بيش‌تر و پيش‌تر از او بوده باشم و يقين چنين برداشت‌هايي از موجوديت و نحوه پذيرش ديگري آن هم به وسيله صور و اسباب ادبي به دامن‌گستري و هر چه بيش‌تر عرصه خواهي‌هاي ” ‌من “ و ” من‌“هايي مي‌انجامد كه ناگزير از همان آغاز حكم به نديدن و حذف ” ديگري “ داده‌اند. »

روانجو يا بيان اين‌كه ادبيات به هر حال و در هر زمان محصول محيط‌ها و مناسبات زيست‌انساني است، اظهار كرد:« مطالعه تاثير ادبيات بر ساخت‌هاي فرهنگي زندگي انسان و نيز جست‌وجوي اثرات زيست بشري بر ساختارهاي ادبي ما را به شناخت‌شناسي سجايا و مباني اخلاقي و حيطه‌هاي تخيل جمعي و فردي مردمي معطوف مي‌سازد كه ادبيات به خاطر آن‌ها و براي آن‌ها توليد شده و مي‌شود. بنابراين جوامعي كه در خون و گوشت خود لذت استبداد و ميل خوشايند حذف ديگري را گواريده‌اند، نمي‌توانند ادبياتي داشته باشند كه در آن جلوه‌هاي آزادي و تجليات ديگر ره‌آوردهاي سنت‌هاي دمكراسي انساني راه يافته باشند. »

وي با گوش‌زد اين نكته كه ادبيات با مخاطب آغاز مي‌شود، با مخاطب ادامه مي‌يابد و در مخاطب پايان نمي‌پذيرد، تصريح كرد:« امكان حضور و اسباب ابراز مخاطب، موجوديت متن ادبي را تضمين مي‌كند. نگاه مرسوم پيش از اين به ادبيات چنين تبين مي‌شد كه مولف اثر همه جا و همه وقت منشا اثر، منبع معنا و تنها شخص باصلاحيت براي تفسير‌ اثر محسوب مي‌شد. خواننده و بعدها مخاطب، شخص دومي است كه به وسيله زبان ” حقيقت “ وصف شده و ” واقعيت “ انسجام يافته از طرف نويسنده را دريافت مي‌كند، آن را به كار مي‌بندد (يا نمي‌بندد) و به ديگران منتقل مي‌كند (يا نمي‌كند). چنين نگاه توقع‌مند و پيام‌مداري كه مبتني بر حكميت‌هاي آلوده سياسي و تلقي‌هاي متافيزيكي است‌ منتهي به زوال مناسبات حسي ـ ادراكي مخاطب و متن مي‌گردد و در ذات خود به يكه بودن اثر و تشديد‌كننده‌گي پروسه استبدادگرايي مي‌انجامد. »

اين داستان‌نويس با اعتقاد به اين‌كه آن‌چه به اشكال فزاينده و فرساينده‌اي ادبيات كلاسيك و حتي امروزي ما را يك بعدي، تعبدگرايانه و داراي روي‌كردي مستبدانه گرداننده است به طور ختم نداشتن فلسفه‌ خلاقانه نقد، فقدان نگره‌هاي چندسويه و متكي بر نظريه‌هاي ادبي و نيز كم‌بود زمينه‌هاي اخلاقي، فرهنگي و اجتماعي براي رشد تفكرات انتقادي است، تاكيد كرد:« ما بنا به اقرارهاي طولاني خودمان چندين و چند صد سال نظم و نثر و شعر و ادبيات مكتوب داريم (حتي اگر انبوه به گفت‌نيامدني ادبيات شفاهي و عاميانه را ناديده بگيريم) آن وقت در كنار عظمتي آن چناني تهي دست‌تر از آن‌ايم كه يك دهه نقد ادبي و اخلاق انتقادي متكي به مباني فلسفي نقد داشته باشيم. »

روانجو تصريح كرد:« ادبيات معاصر ما بدجوري به حال خود رها شده و بدجوري در ورطه‌هاي انسان‌گريزي و لجه‌هاي آلوده‌ لمپنيزم گرفتار آمده است؛ انگار ديگر كسي به تعبير فاكنر بر اثر عرق؟‌ريزان روح و كاهيدن جان نمي‌ترسيد و تراژدي زمانه ما، كه مشحون از تكه تكه شدن آدمي ا‌ست، نويسنده و شاعر معاصر را برنمي‌انگيزاند و كش‌مكش‌هاي روح و دل خون‌بار انسان قرن بيست و يكم ردي از خود بر سطرها و كلمات برجا نمي‌گذارد وانگار ديگر كسي جست‌وجو و فريادرسي عشق و شرف و شفقت انساني را نمي‌نويسد و انگار ادبيات ما دچار نفرين شده است. آيا باز هم دچار نفرين خواهد شد!؟ »

  نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 11:11  توسط مجید روانجو  | 

سن ميكله

 

يك خروس داشت،

دنيا هنوز

پيش از بيدار شدن كودكان

از صداي ناقوس مي ترسيد.

 

 

تربيت ش كرد

با شير و عسل

وندانم كاري ژاندارم هاي سلطنتي

حالا ديگر به آساني

اتاق را مي خورد و آبي مي شد

خانه را مي خورد و زرد مي شد

خيابان را مي خورد و سفيد مي شد

شهر را مي خورد و سرخ مي شد.

 

 

كمي زودتر از

روزي كه ناگهان داشت دير مي شد

به او گفتند

شايد هم او به ديگران گفت

-- چندان خيابان آن طرف تر

هر تفنگ را به مبلغ يك بستني

مي خرند و مي فروشند.

 

 

در حالي كه مي خنديد

به چيزي كه اصلن شبيه ترس نبود

خروس را نفروخت

اما تفنگ را خريد.

 

 

فرداي همان روز تقريبن شبي

كه او را

با تيرهاي برق خيابان

و ديوارهاي نمناك

تنها گذاشتند

با چشم هاي بعد از خواب

ديد كه

خروس روباهي ست

كه از ديوار همسايه پايين مي آيد

 

 

مثل اين است مه بعدها

من و شب پيچيده شويم

در روزنامه اي نيمه سوخته

و گم شده باشيم

در اولين پيراهن او

يعني تو.                                            

                                                                                   /12/84

                                                                                 مجيد روانجو

 

 

 

 

قبرستانها

 

 

امروز در جبي هايم

نه ماهي قرمزي دارم

نه پروانه اي نيمه جان،

پيراهن سفيدم

كلاغ هاي جوان تر را تحريك مي كند

و درخت ها بعد از چراغ هاي قرمز

از دستم مي گريزند

وقتي مي رسم

بليت هاي مچاله

زودتر از ساعت حركت

باطل مي شوند،

آن جاي ايست گاه هاي آخر شب

روي نيم كت هاي خيس

زن ها از خواب هاي شان مي گويند،

اين كبوترهاي دوباره سبز

و هنوز آبي

در غيبت گنبدهاي گچي

بي اجازه

آسمان را از اين جا مي برند

سايه ام را به دوش مي گيرم و

از باران مي ترسم

نجات اين لحظه هاي آفتاب مالي شده

در دست چترهايِ شما نيست

همين حالا

كه حالت ام را از دست مي دهم

ناگهان ايستاده ام

روبه رويِ دري قفل شده

كه هيچ چيز را به ياد نمي آورد 

حق با شما نبود

هنوز هم موريانه ها

آخرين برندگانِ حافظه ي جهان اند

من و تو

در حالِ قبرستان  شدنيم

فقط پنج شنبه ها را

ديوانه  مي كنيم

و خاكِ جٌرم ناك و علف نديده ي

اين جاده

حرف نمي زند

حتا با ميني بوس هاي مدل پايين

هر چه گرسنه تر

 

                                                              /12/84

                                                            مجيد روانجو

  نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 10:21  توسط مجید روانجو  | 

سطر بعد را تو نيستي كه بخواني

پس از آن

درهاي جهان به روي تو بسته مي شود    

از دهان تو

مردگان به نوبت

كتف هاي شيطان را مي بوسند و

روي صندلي هاي خالي مي نشينند

آنچه منم

اسم كوچك فراموش شده اي ست

كه به جستجوي تو

از جهنم خدا گريخته است 

ساده نيست

اين كه اين بار هم از مادر زاده شده باشي

اين كه دور از چشم كودكي هاي گاه به گاه

بزرگ ، هيچ وقت بزرگ تر از خود

اين كه از اين خانه به آن عوض مي شوي و

باز زير دست و پاي خود جا مي ماني

ميان آدمك ها حيرت نمي كني كه

حرام هر ساعت شان

حرام همين چند كلمه ديگر سر به راه

هيچ دهان از بنا گوش در رفته اي

هيچ چشم حدقه گم كرده اي

فرصتي براي متعجب شدن حتا

خيال مي كنم فقط خيال مي كني

روزي صدايي پر از براده و مه

تورا از اين همه به خيابان هاي ديروز مي كشاند

و پرچم هاي افتاده

كمي سرخ تر از سرخ

به تماشايت بايستند سبز و سفيد

اين بار هم باز گشته مي شوي

با دو خوشه گندم

مشت مشت  حرف هاي بي بقيه

چند انار چليده و

سرانگشت هاي پوشيده از موريانه

گذر از سال ها

دختركي ست ماه زده

با دامني پر از سرخ و تابستان

و ميوه هايي از بس تلخ

كه شيرين

                                                            مجيد روانجو

 

  نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 20:51  توسط مجید روانجو  | 

تذكره ي آغوش ابراهيم (1)

به انگيزه واستقبال چهارمين مجموعه ي شعر منتشر شده ي فرامرز سه دهي :

« باران بود همه‌ي ليلي‌ها رفته بودند »

فارتقب يوم تاتي السماء يدخان مبين (2)

                                                                                             قرآن سوره الدوخان آيه 10

 

1)‌ بي‌درنگ و بدون توضيحات اضافي درباره موجوديت فرامرز سه‌دهي و فعليت شعر او چه مي‌توان گفت ؟

فرامرز سه دهي را مي‌شود بي هيچ مكث شبهه آلودي با نام‌ها و نشانه‌هاي نزديك به هم و متنوعي تصور ، شناسايي و حتي تعريف كرد از قبيل : فرزندِ ، برادرِ ، شوهرِ ، پدرِ ، كارمندِ ، هم‌كارِ ، هم پالكي‌يِ ، هم‌سايه‌يِ ، دوستِ ،  شاعرِ  و    و نيز با انتخاب و قرار دادن مشروط شماري اعداد مشخص در كنار هم ، مي‌توان به تشخيص هويت‌هاي عمومي و قرارداري او و برخي اثرات حضوري ـ فيزيكي‌اش در مكان قابل كنترل پي برد ، از جمله : شماره شناسنامه ، رقم بيمه‌گري ، كد ملي ، شماره تلفن ، شماره حساب بانكي ، شماره پرونده‌ي   و اما فارغ از انواع عنوان‌ها و لقب هاي دهن پركن و ديگر اعتبارهاي از پيش تدارك ديده من گمان مي‌كنم ، فرامرز سه دهي پيش از هرچيزي انساني است مترادف و هم سنگ نفسانيات و خيال ورزي‌هاي بالقوه و ادراك ها و حساسيت هاي بالفعل خاص خود كه بي‌صبرانه بر تمايل‌هاي عصياني و فضيلت‌ها و ديگر مناسبات انساني‌اش پافشاري مي‌كند و بيش‌تر از هرچيز شاعري است كه مي‌كوشد با معيارهاي عاطفي زبان و نورم‌هاي نگرشي شعر خود هم‌خوان باشد . شباهت او به آدم‌هاي اغلب ساده و بي‌توقع شعري اش و شباهت او به صداها و دنياهاي دست نيافتني‌اش قابل كتمان نيست . او ، هر وقت و هر كجا ، هم‌واره ميان دو كمانِ هم‌گراي انسان ـ شاعر در نوسان و شدن است . نصف عمرش را به تقريب شاعر بوده ، يا دست كم در حال و هوا  ، خلجان‌ها ، روح خراشي‌ها ،  بي قراري‌ها و نيازهاي اوليه شاعري سپري كرده است و اين تا هميشه براي او كه به خود باورانده است ـ با آغاز هر شعري كه بر زبان و از قلم جاري مي‌شود دوباره متولد مي‌گردد و با پايان بي پايان آن باز از نو مي‌ميرد ، مصيبتي لذت بار است و لذتي مصيبت بار. حالت وقوع شعر سه‌دهي مبتني بر آن دسته از دريافت‌هاي فوري ـ حسي شاعر است كه پيش از اين آبشخورشان دريافت‌هاي مطلق -  منطقي انتخاب شده براساس يك نقشه‌ي ذهني پرداخت شده بوده است . بنابراين امتدادهاي جستجوگرانه و جذبه‌‌هاي كشف آميز شعرها ، بيش تر از آن كه در قلمرو مشاهده خود را تثبيت كنند برآن‌اند تا مجموعه‌اي از خيال‌ها و تصويرهاي گم شده در پيش توي ذهن مخاطب را به چالش بكشاند آشفتگيِ بطئي و نه چندان مسلطي كه گاه به زبان شعرها حركتي ديناميكي مي‌بخشد به شاعراين امكان زيبا شناختي را مي دهد كه طي چند مرحله و از چند جنبه‌ي متفاوت ارزشهاي تصويري شعرها را داراي موقعيتي موضوعي و فرا مضمومني نمايد :  الف)‌ مرحله‌ي شكل گيري ناگهاني تصويرها با اين امكان كه خود به تصويرهاي ديگر تبديل بشود يا نشود . ب ) انتقال يك يا چند تصوير مجدد از يك ساخت زباني مشخص به ساخت زباني ديگر؛ با اين امكان كه زبان حالت‌ها و حركت‌هاي به تعويق افتاده‌ي شعري خود را با خاطره‌ي تماشاي واقعيتي تماشايي تامين و جبران مي كند . ج )‌خالي كردن زبان از تصوير يا زبان را با تجمع ناگهاني تصويرها محصور گرداندن با اين امكان كه يك يا چند مضمون تعبير نيافتني در طول زمان ، همه چيز شعر را از جمله زبان و تصوير را  معطوف وختم به خود گرداند .  هـ )‌ جدالِ منجر به تعليق و تعليق منجر به جدالِ ميان زبان و تصوير با اين امكان كه تصويرها از سويي آرام آرام از مرزها و خصيصه‌هاي مشاهدگي دور مي‌گردند و متعلق به قلمرو خيال شاعرانگي مي‌شوند و از سوي ديگر زبان از سازش با عادت‌هاي حرفي سرباز مي‌زند و با شكل‌ها و رنگ‌ها عجين مي‌شود و كلمه در شعر ارزشي فراتر از شي شده‌گي مي‌يابد . ارگانيسم شعري و بالطبع آدم‌هاي حالا باطني شده‌ي شعرهاي سه‌دهي خيلي پيش‌تر از آن كه نمود و مفهومي زيبا شناختي ـ شعري به خود بگيرند داراي خيال ، روان و عاطفه‌اي تغزلي بوده‌اند دامنه تغزل و تبعات كنش‌مند آن مانند موسيقي بياني ـ تصويري ، عاطفه‌ورزي‌هاي ناآگاهانه و تحرك‌هاي حساسيت‌زا شايد از جمله‌ي نخستين مايه‌هاي اصلي شعر سه‌دهي باشند كه به كمك آن ها مي‌توان ارتباط‌ها و مناسبات عناصر ذاتي و تحميلي و نيز تركيب هاي هم‌زمانِ انديشه و احساس و ريتم و تصوير و كلمه را مورد مطالعه قرار داد . ساخت تغزليِ اين شعرها و شكل پرداخت دروني آن‌ها را نمي‌توان تنها معطوف به زبان و كاركردهاي نحوي جمله ها انگاشت زيرا فضاها و بخش‌هاي فرا سطحيِ آنها گاه چنان در پي تسخير زبان شعر مي‌كوشند كه گمان مي‌رود مي‌توان با گذشتن از وقوف‌هاي زباني درآميخته با نگره هاي رمانتيكي واحساس هاي مكانيكي اشيا و آدم ها به نامعلومي و ناپيداهاي پايان ناپذيري انديشيد كه تنها لحظه اي جولان و دامن‌گستري تخيل و رويا در آن شعر را شعرتر مي‌كند شاعر را شاعرتر و مخاطب را مخاطب‌تر .

2)مشخصه‌هاي ظاهري و عمومي مجموعه شعر « باران بود »  را نه چندان به تفصيل ، اما دقيق بيان كند .

عنوان كامل :

باران بود همه ي ليلي ها رفته بودند / مجموعه ي شعر / فرامرز سه دهي / 93 صفحه

ناشر : رشت : فرهنگ ايليا ، 1384 ( ‌25 مين مجموعه ي شعر انتشار يافته از سري مجموعه‌هاي شعر معاصر )

شابك : 8 ـ 44 ـ 8684 ـ 964

شماره‌ي ثبت كتاب خانه ي ملي ايران : 11859 ـ 84 م

چاپ آرنگ صحافي كتبه گيل

آماده سازي و نظارت : هادي ميرزا نژاد موحد

طرح جلد : شاهين بشرا ( سه رنگ ، آرام ، مودب و خون سرد كه بي فاصله نگاه كننده را به ياد پوستر اصلي و يكي از طولاني‌ترين سكانس‌هاي پاياني فيلم خانه‌ي دوست كجاست عباس كيارستمي مي‌اندازد ، البته اگر نگاه كننده فيلم را ديده باشد والبته منهاي قطره‌هاي ريز و درست باران كه بيش‌تر از آن كه درخت و جاده‌ي خاكي جلد را خيس و گِل‌آلود كند آن را  دور و كدر به نظر مي‌رساند .)

همه‌ي حقوق : محفوط

چاپ نخست 1384 ، شمارگان 1550 نسخه

قيمت : 900 تومان

مشتمل بر دو دفتر : الف ) صحنه تاريك لطفن ، شامل 31 قطعه شعر كوتاه

ب ) برمي‌گردم تو نسرين باش ، شامل 23 قطعه شعر كوتاه

3) فرامرز سه دهي در مجموعه ي « باران بود ... » در پي دامن زدن و دروني كردن كدام دغدغه‌ي حسي و دلواپسي ناگزير است ؟

يادآوري و فراخاطر كردن همه‌ي آن زمان‌ها ، مكان‌ها ، اشيا ،آدم‌ها ، رويدادها ، محرك‌ها ، آگاهي‌ها‌‌، معصوميت‌ها ، ارتباط‌ها و مناسبات زيست‌مندانه‌اي كه امروز به فراموشي و زوال سپرده شده است يا در حال فروپاشي و اضمحلال ناگهاني و تدريجي است .  و روزي براي شاعر مصداق و محل باورها ، آموزه‌ها ، سرسپردن‌ها ، تعلق‌ها و ايمان راستين انساني بوده‌اند . يادآوري بزرگ‌ترين مايه‌ي رنج زندگي روحي انسان معاصر است و اين رنج در ذهن و زبان و تخيل شاعري كه به اصرار مي‌كوشد هم‌زمان هم خود باشد ، هم ديگري و هم جهان به مهيب‌ترين شكل ممكن و مصيبت‌بارترين تقدير رقم خورده خود را بيان مي‌كند و آشكار مي سازد . اگر فرض عمومي بر اين است كه انسان ( و به ويژه انسان معاصر) محكوم و مجبور به يادآوري‌ست آن‌گاه شاعر ( و به ويژه شاعر معاصر) محكوم‌تريني است با اعمال شاقه كه بسي ناگزير است همه‌ي از دست رفته‌ها و فراموش شده‌هاي انساني را دم به ساعت به ياد آورد . درست مانند «sybil  » افسانه‌اي كه آرزويي جز مرگ نداشت و هر چه بيش‌تر پير و سالخورده مي‌شد : فاصله اش با مرگ بيش تر و بيش تر  . يادآوري‌هاي شاعرنه در زمان مي‌گنجد و نه در مكان ، نه از جايي شروع مي‌شود ، نه در جايي پايان و قرار مي گيرد : حركتي‌ست بي جرح و تعديل و مويينه‌وار كه سياق بيداري او ، از چشم  و گوش و زبان و پوست و استخوان مي‌گذرد ، در خون و روح‌اش جاري مي‌گردد و حساسيت‌ها و عصبيت‌هاي پنهان و دور او را برمي‌انگيزداند . معمول بر اين است كه شاعران از عقل معاش و منطق حساب‌گريِ اين يا آن كم بهره يا اَساسن بي بهره‌اند و آن چه در منتها اليه نيت و طينت خود مي‌تنند نه موازنه‌ها و جمع و تفريق‌هاي كاسب مآبانه‌ي دو دوتا ، چارتاي مرسوم را بر مي‌تابد و نه از جنس عوعوي سگ‌هاي چاق و نترس است زير نور ماه ، و همين مصداق بي‌تزلزل آن حس غريب و ميل مه‌آلود به دور افتادگي در او و با اوست كه به او امكان و اعتبار اين را مي‌دهد كه آن چه ديگران مي‌دانند يا در شرف دانستن‌اش هستند ببيند و چون حرفه‌ي  ذهني و دل  مشغولي  فكري‌اش «‌‌ديدن » و « چه گونه ديدن » و « دوباره ديدن » و « جورهاي ديگر ديدن » است مي تواند بسيار بي‌واسطه‌تر و سر راست‌تر از آنان كه توقع و مرادشان از ديدن تنها عبارت است از درك تقريبن محسوس و بالنسبه واقعيِ سطح روشن و رويه‌ي نخستين اشيا و كالبد متحرك آدم‌ها و وقوع تجريدي رويدادهاي زمان‌مند به درون اشيا ،  كنه اشكال و ژرفاي آدم‌ها و به قلب دقيقه‌ها و وقايع انساني طبيعي نفوذ كند و قسمتي  از « خود شهودي » اش را از آن آن ها گرداند . اساس چنين خرج كردن و از دست دادن بي‌مضايقه و بي حساب و كتابي ، بن مايه و شگرد راز آلود يادآوري هاي شاعر است . همه‌ي آن چيزهاي منقول و غير منقولي كه ديگران از دست داده‌اند يا در حال از دست دادن‌اش هستند شاعر در پي بي وقفه به دست آوردن شان است . از ياد رفته ها و فراموش شده‌هاي انساني از جمله ي بزرگ‌ترين عرصه ها و امكان هاي قابل تجربه است  براي يادآوري و خاطرگرداني شاعر و نيز قابل تبديل به ماهيت و صورت‌هاي زيبا شناختي شعر .

4) فرامرز سه‌دهي به طور مشخص و روشن در پي يادآوري و به ياد آوردن چه چيزهايي مي كوشد‌؟ تا حد ممكن فهرستي از آن ها تهيه كنيد .

من گم شده - من پيدا در چشم‌هاي آريو برزن - ابوحمزه‌ي كفش‌گري كه اين جايي‌ست - صداي پاي باطني‌ها - قلعه‌ي زندان - منِ عدالت كه در خيابان دراز كشيده - آسمان صاف بعداز ظهر كابل - باران كه تمام شد - چهل سال پيش دوم آذ ر -  جايي كه تو هستي خنده‌ هاي تو گل‌هاي قالي دنياي تشنه پرده هاي عوض شده انار زرد شده‌ي لب‌هاي مادر صداي سه ساله‌ي « فرناز » - من خط خورده لكه‌هاي خون بر پيراهن جهان و كلمه بوي تو هفت سين منِ پير شده با سيب خنده‌هاي تو آدم هاي روي پل خنده‌هاي بر ديوار برادران يوسف و دريدن بوي پيراهن كوندرا سري كه براي خداحافظي مي چرخد شيمبورسكاي همين صحنه مختاري پوينده احمد ( شاملو ) نصرت ( رحماني ) پرنده‌هاي مرده صداي تو بوي مرگ زرد شدنِ زير پاي عابران نق زدن نيمكت سيماني سري كه بغض مي كند روي شانه سرماي فارسيِ نمي‌دانم چندم نيامدن ها گربه‌اي كه مادر خوبي نبوده است - « نوبل » را كه به خنده هاي تو ندادند ـ شاملو ـ گلشيري ـ خنده هاي مرده‌ي تو ـ صندلي چرخ دار ـ روزنامه ها ـ تسليت چهلم شاملو شش ميليلرد و چند نفر بليط پاره ـ خودي كه نمي داند مرده است ـ فنجان كه هنوز هم سياه مي زند ـ رنگ انار ـ سيب كه كلمه بود ـ چاقو كه كلمه بود ـ مرده‌اي كه به چاي دعوت مي شود ـ خنده‌هاي جا گذاشته شده در خيابان ـ كسي كه ماه را خط مي زند ـ يادهايي كه در خانه جاگذاشته شده ـ سال‌هاي دويدن ـ سلام هاي در راه ـ اسم كوچك تو كه مثل خودت چهل ساله مي شود ـ آوازهاي گم ـ روزنامه هاي زرد ـ امضاي مرده در پاريس ، قاهره ، سانتياگو و حتا سئول ـ ارديبهشت از اين جا دور ـ كفش‌هاي كتاني ـ روسري كه باد با خود مي برد ـ گيسو‌بُران گريه ـ كوچه هايي كه عاشق نمي شوند ـ امضاي قاب شده ـ خداحافظي خنده‌ها -  سياه‌پوشان ـ خنده هاي سياه ـ صداي پاي او ـ راه رفتن سرفه ها در تلفن ـ راه رفتن جنازه در تلفن ـ آخ اول ـ جايي كه درخت هميشه درخت نيست ـ ايستگاه‌هاي خداحافظي ـ قد كشيدن ديوار شيشه‌اي خنده‌هاي قاب گرفته‌ي تو روي دوش مردم شهر ـ مرداد ماه ـ لهجه‌ي جنوبي ـ سال هاي شرجي ـ شش روز مانده به مرداد ماه ـ خنده هاي بلقيسي ـ صداي نزارقباني ـ مرگ كه شبيه چشم هاي تو خاكستري ست - چند پروانه مرده لاي كتاب‌ها ـ اهواز چه قدر تابستان ـ گلستان وسه گوش وكارون ـ سينه‌هاي بريده ـ پيچ استاديوم ـ هرچه قاب عكس و شيشه و ديوارست ـ خاتون ـ شب كه دارد طولاني مي شود ـ بيد مجنون آن سمت خيابان ـ جنگ جنگ را كه من باختم و تو - چشم هاي زيرآوار ـ ابو نواس - چهل به علاوه ي يك پنجره ـ كجاي اين جاده- عصا ـ خميده ـ عينك شماره شش ـ شاعر شدن پاي سفره‌ي عقد ـ چراغ هنوز قرمزـ نرگس‌ـ گيسوان تو درباد مي رفت شلال ـ شهلا ـ چهل و يك ساله مي شوم پاييز ـ گيسوان بلند وقهوه اي ـ كبوتري كه روي آنتن نيست ـ ناظم حكمت - رودي كه از تابستان تو هم گذشته است ـ ماياكوفسكي ـ بيست و هفت بهمن يك هزار و سي‌صد و چند ـ گريه ي بندري ـ سراب جاده ـ مشق پرواز ـ از لانه افتادن ـ پرواز را فراموش شدم ـ من سردم است هزار و چهارصد و يك شمسي ـ گلايل آبي ـ و بعد كه شاعرمرد ـ امام زاده طاهر ـ آب درخوابگه مورچگان ـ عباس چمچمالي ـ عاشقانه‌هايم را بردوش كلاشينكف ـ دوباره آواره - از بهبهان تا صحنه راوي شدن ـ سه شنبه‌ي آبان خيس ـ مهرآباد ـ 45 : 21 دقيقه به وقت گريه ـ خنده هاي تو را به تاخير افتادم ـ هم بند يازده هزار روز ـ صفرخان ـ من مرگ هيچ عزيزي را باوركرده ام آبان يك هزار و سي صد و هرسال -  اردي جهنم بهشت شده ـ رسم پرواز - خيس آن سال‌ها كتاب‌هاي نخوانده - موهايم را سفيد نشسته‌اي حالا ـ گل نسرين - با تو تمام نيمكت هاي جهان را -  كجاي اين خيابان دره‌ي پروانه‌ها ـ كوچه به كوچه شيركو را بي كَس شدن ـ كفش هاي پشت درـ كم داشتن تو ـ نان را كه گرسنه ام هنوز ـ سال هاي گذشته ـ چند زمستان برف ـ گرگ ـ شبان رمه‌گي ـ تو را كلاغ از اين جا برد ـ هواي ابري امسال تو -  تمام دوستت دارم هاي جهان ـ كلاغ پشت پنجره - يك صندلي خالي ـ سيب زرد شده - سال‌هاي رفتن‌ات ـ دو صندلي خالي ـ ميز هنوز دست نخورده ـ تابستان آينده ـ ايستگاه چاقو و كبوتر ـ تيتر روزنامه‌هاي صبح ـ يك سال گيسو بران ـ چاقوي هنوز به آشپزخانه برنگشته ـ سي هزار پرتقال بم ـ بستن چمدان ـ خرس پدر ـ خرسِ چه قدر شبيه آدم ـ خسته از عذاب اين شب ناتمام ـداغ و درفش باد ـ تكرار تو كي خواهي آمد ـ سرفه‌هاي پي در پي ـ چار آسياب چشم‌هاي تو ـ ترس از شروع هر شب لعنتي ـ صداي گريه‌ي گيسوان ـ كروكوديل‌هاي سياه و سفيد ـ كارون من ـ گارد سويل ـ گم كردن آرواره ها ـ خواب نا تمام ـ ايكاروس ـ تبعيد ـ خيابان پيكادلي لندن ـ بادام تلخ ـ بن لادن ـ لب‌هاي موميايي ـ خداي در انجيل ـ يازدهم سپتاامبر ـ از چشم‌هاي تو افتادن ـ انار خشكيده ـ ميموني كه به انسان مي خندد ـ غارت‌گر گل‌ها .

5) در يك گناه كلي و در آخر شاعر نيست به (( منِ )) شعري خود داراي چه وضعيتي مي گردد ؟

وضعيتي بالنسبه رضايت بخش ‍‍، پايدار و خوشايند.  واقعيت اين است كه در شعرهاي سه دهي ميان او (شاعر) و ((منِ)) شعري جدال قابل ملاحظه اي در نمي گيرد. ((منِ)) شعري و او به اشتراك بلافصل و بي تزلزلي در موقعيت هاي ديدن ، شنيدن ، بيان كردن و به يا آوردن و حتا گذشتن مي‌رسند . چنين به نظر مي‌‌آيد كه ((منِ)) شعري و او يك‌ ديگر را به همان صورتي كه پيش از اين يافته‌اند و بوده‌اند ، پذيرفته‌اند . بنابراين ديالك‌تيك و كنش‌مندي مناسبات بصري ـ تخيلي آنان از طرفي مختصر ، كم دامنه و كم پرتابه به نظر ميرسد واز طرف ديگر قابل دست‌رسي و گرفتار نوع ساده اي از عادتهاي تجانسي و  اقناعي مي باشد ، از اين رو : در پي پس زدن يك ديگر نيستند و يكي براي غلبه بر ديگري نمي كوشند . ((منِ)) شعري هيچ كجا گشوده نمي‌شود و شاعر براي بازسازي دوباره‌ي ((منِ)) خود ، زيبايي و خلوص او را نه لكه‌دار ميكند و نه مي‌شكند. شاعر و ((منِ)) شعري او چه در زمان‌هاي توصيفي ـ تصويري و كنش مداري‌هاي روايي زبان و چه در فضاهاي خلق الساعه‌‌اي كه زمينه‌هاي بكر فراشدگيِ احساس‌هاي نهفته و دست اول شعري اند، دوش به دوش هم از برابر ما مي‌گذرند بي آن كه از راز پنهان شده در ((ايستگاه‌هاي چاقو و كبوتر)) و جنون نهفته در ((كفش‌هاي كتاني )) و يادآوري ((عاشقانه‌هايم را بر دوش كلاشينكف)) مضطرب يا بر انگيخته شوند . ((منِ))شعري و شاعر قابليت‌ها ، فراروي ها، قلمروها ، اندازه‌ها و توانايي‌هاي يك ديگر را پيش از اين شناسايي و تجربه كرده اند.

وبارها وبارها آن ها را براي خود و ديگري نسنجيده‌اند و به درك متافيزيكي احساس‌ها ، سردرگمي‌ها ، حساسيت‌ها ، عاطفه‌ها ، خواسته‌ها  و كفايت‌هاي هم ديگر رسيده‌اند به طوري كه تفكيك وجداسازي حالت‌هاي روحي ، حوزه‌هاي زباني ، موقعيت‌هاي ديداري و حتا كنش‌هاي غريزي شان در روياروييِ بي واسطه با جهان و نيز تشخيص شكل و طرز شي شده‌گي‌هاي‌شان در وقت‌هايي كه زمان هاي شعري به فضاهاي شعري ختم مي‌گردد از يكديگر تقريبن غير ممكن به نظر مي‌آيد . شايد دليل اصلي يا دست كم يكي از دليل هاي چنين مقوله‌اي اين باشد كه اولن : سيطره و استيلاي همه جانبه ي واقعيت هاي ملموس عيني و گذرنده برداربست ، اسكلت ، ابزار و مصالح شعر سنگين و طاقت فرساست به بيان ديگر شعر بيش از حد توان و آستانه‌ي انرژيك خود به حمل و انتقال واقعيت‌هاي بيروني مبادرت مي‌ورزد . دومن : واقعيت‌هاي ذهني كه به نوعي برگردان زيبا شناختي واقعيت هاي عيني‌اند تا آن جا خود و اثرات خود را در ناخودآگاه شاعر تثبيت كرده‌اند كه بخش‌هاي قابل ملاحظه‌اي از جست وجوگري‌هاي خيالي و مكاشفه آميزي‌هاي تخيل شعري را به خود اختصاص داده‌اند . تا جايي كه ديد شكلي بسياري از شعرها ناشي از يك اتوماتيسم ذهني به نظر مي‌‌آيد : انگار شاعر پيوسته براي باور كردن ورمز زدايي از ((منِ)) شعري خود دور آن مي‌چرخد و راه به جايي نمي‌برد مي‌خواهد به درون آن نفوذ كند اما نمي كند يا نمي تواند و انگار سه دهي شاعري است كه محكوم است هميشه و همه جا زيادتر از حد شعري خود از واقعيت ها بگويد اگر شاعر نداند من شعري او حتمن مي داند كه تسخير شعر به وسيله بنيان هاي پيدا و ناپيداي ايدئولوژيسم و آن چه از اين ويرانه برجا مي ماند ادراك ها و رفتارهايي اند كه به رغم شاعرانه بودن شان هم چنان يك طرفه ، كور ، عادت‌مندانه ، جادويي و طلسم شده‌اند .

6 ) درساخت‌هاي شعري سه دهي مفاهيم تا حد محو مي شوند ؟

طرح و انگاشت مفاهيم دراغلب شعرهاي مجموعه‌ي باران بود به منزله‌ي مرحله‌اي واسطه يا وضعيتي گذارنده ميان وجود لفظي كلمات و وجود خارجي آن‌ها مطرح نيست به عبارت ديگر وجودهاي لفظي در بيان شعري ممكن است بي واسطه‌گري يا با واسطه‌ي مفاهيم مصداق وجود خارجي اشيا و رويدادها و پديده ها باشد يا نباشد . اساسن خصلت شعر اين است كه هميشه و همه جا در پي انكار و برهم زدن قراردادها والتزام هاي زباني باشد و بيش‌تر از هر چيز به كشف خصيصه‌ها ، انگاره‌ها و معناهاي طبيعي اشيا بكوشد . اين خلاف آمد و تلاش مي‌تواند به چند نتيجه‌ي اثر گذار بيانجامد :

الف ) تجريد مفاهيم وگسيختگي بي رويه‌ي آن در باز آفريني مايه ها ونمودهاي مشخص حسي واقعيت .

ب ) تضاد و جدال ميان دال و مدلول براي يكي شدن نشانه و معنا .

ج ) جست وجوي واقعيت موجود اشيا و پديده ها در آن سوي اسطوره هاي زبان .

كه كاركرد اين نتيجه ها و نتايج احتمالي ديگر به طور يقين به آشفتگي در زبان معيار و تزلزل در قواعد مرسوم دستور زبان مي‌انجامد برخي شكل‌هاي ذهني زبان و ساخت هاي نحوي بيان سه دهي به او اين امكان را داده است كه تا حد قابل توجه و اطمينان بخشي مفاهيم شعري‌اش را به حوزه هاي تجريديِ هنوز معنادار زبان بكشاند و نيز به ميزان زيادي از فاصله‌ي ذهنيِ وجود لفظي با عينيتِ وجود خارجي بيان خود بكاهد . سه‌دهي در بيش‌تر شعرهاي خود از شگردي بهره گرفته است كه من آن را عطف يك دال مشخص حسي به يك يا چند مدلول حسي تكثير شده  مي‌نامم با اين طرز بياني ، يك مفهوم يك پارچه و پيوسته‌ي شعري - ذهني در يك دال مشخص ضمن بهره‌مندي از حس بالاي شاعرانه‌گي شروع به گسيختن و تكثيرهاي حسي- بصري مي‌كند تا جايي كه به مدلول يا مدلول‌هاي مورد نظر خود دست يابد و باز در همان نقطه و در كم‌ترين زمان ممكن مدلول دست يافته شده خود عرصه‌ي دال‌هاي متنوعي با قابليت فراشده‌گي مي‌گردد كه هم از اعتبار تكثيرگرايي پيشين برخوردارند و هم از قريحه ي ميل به سمت مدلول هاي هنوز ناشناخته وكشف نشده شعرهايي مانند: اين جا كبوتري روي آنتن نيست (ص 64 ) و اسم كوچك تو عباس شد (ص 68 ) . نمونه‌هاي موفق چنين شگردي‌اند .

7) آن دسته از سطرهاي شعري مجموعه‌ي باران بود كه به نوعي آن‌ها به انكار و بر هم زدن برخي قراردادهاي مالوف و التزام‌هاي بياني زبان معيار مي‌كوشند را مشخص كنيد .

صفر شش صد و هفتاد و يك را كه توچرخيدي / من درچشم‌هاي آريو برزن پيداست ماه (ص 1) مي‌خواستي اين جا را نچرخي ( ص 11) من عدالت را توي خيابان دراز كشيده ام( ص 11) خنده هاي تو را من نبودم حتا (ص13) سيب نگاه ام را براي تو / سرخ مي نشينم برآستانه (ص 13) من خط خورده‌ام من را / توي چشم هايم نگاه كن (ص 15 ) امسالِ اين هفت سين هم / سيب خنده‌هاي تو را من پير مي شوم (ص15 ) من دوستت دارم را غرق مي شوم درخنده هاي تو بر ديوار (ص 16) برادران يوسف را نگاه كن بوي پيراهن را مي درند اين بار (ص16 ) فرصتي اگر بود /چه مي شود كرد مي گفتم (ص 18 ) چه قدر پرنده زير پاي تو مُردم (ص 18 ) لطفن كه بوي مرگ مي كشدم (ص 18) زرد هم كه مي شويم زير پاي عابران (ص 19) كلاغ ها را سياه نشدم (ص 23) اين صفحه را چند بار مردم (ص 23) گيسوان تو را هم گريه كرده باشم بلند ؟ (ص 24)  ـ كه من از بالا به پايين مُردم (ص 27 ) دارم دود مي شود / اسپند اگر دود نكني (ص 37)  كسي تو را سوار مي كند / خنده‌هاي تو را پياده اما (ص 43 ) دوباره سال‌هاست شرجي مي شوم (ص 47) اهواز چه قدر تابستان است و / شلوغ بود (ص 49 ) ـ هم كلاسي هاي تو دكتر شده است (ص 49) پك بزني به لب هايم (ص 51 ) باران مي بارم براي تونيستي (ص 51 ) چه كرده‌اي تو با من را هنوز مي خندي (ص 53) مرا تو به سوي تو مي كشي (ص 54 ) صداي كودكي كوچه هايم را / با خودت به كافه بنشيني (ص 54 ) هنوز وقت باقي نيست (ص 55)  ـ چشم هايم را بلدم مي تكان‌ام (ص 56) از يادم نمي روي تو سوار مي شود (ص 56 ) پشت‌ام را خميده راه مي روي (ص 61 ) و تو بنشين حالا / رو به روي من كه نمرده است / پرنده هاي بسياري كه آسمان را سياه مي ديدي ( ص 62) ديوارها را هم نديدي مي خندد (ص 62) حرف توي حرف مي پرم (ص 67) امروز سه شنبه ي آبان بود / 45 : 21 دقيقه به وقت گريه مي كردم (ص70) خنده هاي تو را به تاخير افتادم (ص 70) عاشق كه مي شوم شدي (ص 70) من مرگ هيچ عزيزي را باور كرده ام (ص 70) چراغ تو قرمز بودم (ص 71) بارانِ چه وقت بود باريدم (ص 73) هيچ گنجشكي از لانه نيفتي (ص 73) چند پرنده را پرواز مردم (ص 73) موهايم را سفيد نشسته اي حالا (ص 73) قرار نبود نويسنده بيفتد را بخوان مي خوانم : / چشم هاي توگود افتادم (ص 73 ـ 74 ) گيسوانم را شرابي مي شوي امشب (ص 74) چشم در چشم تو بنشينم گذشت (ص 74) چشم هاي تو قهوه اي بود را بوسيدم (ص 75) كفش هاي تو بودم پشت درماند (ص 75)  ـ     كه سال هاي رفتن ات را مي گذشتم (ص 80 ) زنگ خانه ي مرا تو داوود نيستي (ص 83) .

8) افراد و چهره هاي مشخص ادبي ـ فرهنگي ونيز وقايع تاريخي سياسي ، اجتمايي و فرهنگي كه به منزله ي محرك‌ها و انگيزه هاي نهفته در شعر سه دهي از آن‌ها كاربري واستفاده ي معنايي شده است و در برخي از شعرهاي او مستقيم يا غيرمستقيم بازتاب يافته اند كدام اند ؟

آريوبرزن سردار دلير و بزرگ ايران در زمان داريوش سدم هخامنشي در مقابله با هجوم اسكندر مقدوني به ايران - ابوحمزه‌ي كفش‌گر ( ازبانيان ومروجان مذهب اسماعيليه كه مرتبه ي دعاتي هم داشته است . محل فعاليت او شهر باستاني ارجان بوده است ) باطني‌ها ( = باطينه ) ( فرقه‌اي از شيعه‌ي هفت امامي اسماعيليه ) حمله ي بخش هايي از ارتش امريكا و هم پيمانان نظامي‌اش به كابل افغانستان ـ قصه‌ي يوسف پيامبر و برادران او ( از قصه هاي مشهور كتاب مقدس و قرآن ) شيمبورسكا ( شاعر اهل لهستان و برنده‌ي جايزه ي نوبل ادبيات) ـ ميلان كوندرا نويسنده‌ي اهل چك كه برخي از مهم‌ترين آثارش به فارسي ترجمه شده است